پسر مهربون من...
 
قالب وبلاگ

سلام حسین عزیزم

میخوام از خبرهای این چند روز برات بنویسم.

به مناسبت شروع سال جدید میلادی و کریسمس تو مهدتون یه درخت کریسمس گذاشته بودن که چند روز پیش کنارش ازت عکس گرفتم و عکسشو میذارم.

حسین جان

حسین جان

ziba

                      ziba

[ دوشنبه 7 اسفند 1391 ] [ 12:33 ] [ مامان ]

خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن

که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . . .

مادرم دوستت دارم ، روزت مبارک

در پی گذشت سالها هنوزهم صدای قلب تو

نوازشگر روح خسته من است مادرم ...

پس هستی من زهستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

اس ام اس تبريك روز مادر انگليسي !

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 12:25 ] [ مامان ]

سلام سلام

این پست بیشترش عکسه پس لطفا به ادامه مطلب برید.....


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ] [ 0:26 ] [ مامان ]

سلام گلدونم    ziba

از اول امسال کار بابایی به تهران منتقل شد و هرچند از دو ماهی قبل حرفش بود که ممکنه بابایی

کارش بیفته به تهران ولی بازهم جدی نبود و من به شوخی میگرفتم .ولی شوخی شوخی این قضیه

جدی شد و بابایی از روز 6 فروردین دیگه محل کارش به تهران افتاد و ما هم تنها شدیم.حالا بابایی

شنبه صبح میره و چهارشنبه شب برمیگرده .بابایی میگه بعد از یه مدتی میخوام شمارا هم ببرم ولی من

اصلا تهرانو دوست ندارم .اونجا نه دوستی نه اشنایی ...تازه شهر شلوغ پلوغی مثل تهران با اون ترافیک

و هوای الوده...هرچی فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که تهران با روحیه من سازگار

نیست ...راستش نمیدونم شاید هم اشتباه فکر می کنم و بعدا خوشم بیاد.از طرف دیگه اگه بخوام

اصفهان بمونم برای هر سه تا مون سخته .حسین مرتب بهانه بابایی را می گیره و هرشب منتظره تا بابا

بیاد خونه ziba

برای خودم و همسرم هم سخته.... حالا ببینیم چی میشه  و خدا چی میخواد...

                    ziba   ziba  zibaziba  ziba  ziba

چندروز پیش که برای تعویض گواهینامه باید توسط پزشک معاینه چشم میشدم وقتی دکتر علامتها را

نشون داد متوجه شدم چشم چپم همه را قاتی پاتی میبینه و البته با دوچشم مشکل نداشتم و خوب

میدیدم .فرداش رفتم چشم پزشکی و دکتر گفت چشمات استیگماته و بهتره عینک بزنی.حالا منم

برخلاف میلم به جمع عینکی ها پیوستم و راستش خیلی سخته .انگار یه وزنه رو بینیم گذاشتن و عادت

ندارم.حسین هم میگه مامان خیلی خوشگل شدی بذار منم بذارم به چشمام ...منم کلی توضیح دادم

که نمیشه و ضرر داره و از این حرفا...و این اولین پست با عینک منه.عینک

روزهای بهاریتون شاد شاد ..

 
 

              گلم

                                                     

 

 

 

[ چهارشنبه 23 فروردين 1391 ] [ 11:24 ] [ مامان ]

hossein    

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

[ پنجشنبه 17 فروردين 1391 ] [ 9:57 ] [ مامان ]

                       ziba

سال 91 بر شما مبارکلبخند

[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 23:31 ] [ مامان ]

                                             

سلام قند عسلمziba

این روزهای اخر سال90 دارن تند تند میرن تا جای خودشون را به روزای بهاری سال جدید بدن.انگار پشت سرشون گذاشتن.همه جا شمارش معکوس تا اومدن سال جدید شروع شده.هرجا را نگاه میکنی یه جنب و جوش قشنگی می بینی .بوی بهار داره میاد .بوی شب بو ها ادمو مست می کنه.امشب که درو باز کردم تا برم تو پارکینگ توی راه پله ها بوی شب بو پیچیده بود .همه خرید می کنن.خونه تکونی می کنن و خلاصه همه خودشون را اماده رسیدن فصل نو میکنن.منم ماه اسفند و شور و شوقش برای عید را خیلی دوست دارم ولی راستش از خود عید خوشم نمیاد مخصوصا از اون دید و بازدیدهای مسخرش که باید روزی چند بار بریم مهمونی و اونم مهمونیهای تکراری و بی مزه .خیلی ها نظر منو دارن ولی خوب چه میشه کرد .اینم یه سنته.خوب بگذریم...ziba

 

                      zibazibazibazibazibazibazibazibaziba

منم این روزا مشغول خونه تکونی بودم .3 هفته است که مشغولم و البته خودمو اذیت نکردم و خیلی اروم و سر حوصله .بابایی فقط تو پاک کردن شیشه ها و خونه تکونی اتاق حسین کمکم کرد و همونم خیلی خوبه .دستش درد نکنه.چون بنده خدا سرش خیلی شلوغه و بیشتر از این هم نمیرسه.

چند روزی هم با خاله الهه به خرید اختصاص دادیم و برای حسین و نرگس لباس خریدیم .

پنجشنبه تو مهد حسین جان جشن نوروز برگزار میشه .جمعه هم جشن عقد علی جونه (پسر داداشم).

بهشون تبریک میگم و برای علی جون و پرستو جون ارزوی خوشبختی می کنم.ziba

               ziba

  

                            هفت سین مهد

ارزو دارم نوروز ی که پیش رو دارید ziba

آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید.   ziba

[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 9:50 ] [ مامان ]
درباره وبلاگ

سلام من حسین هستم.یه مرد کوچک .مامان من داره خاطرات منو اینجا مینویسه.بیاین بخونین و نظرتونم بدین.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستتون دارم.
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 26 نفر
بازديدهاي ديروز : 30 نفر
بازدید هفته قبل : 72 نفر
كل بازديدها : 159786 نفر
امکانات وب