![]() |
|
![]() |
|
پسر مهربون من... | ||
|
|
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . . . مادرم دوستت دارم ، روزت مبارک
در پی گذشت سالها هنوزهم صدای قلب تو نوازشگر روح خسته من است مادرم ... پس هستی من زهستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست
[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 12:25 ] [ مامان ]
[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ] [ 0:26 ] [ مامان ]
سلام گلدونم از اول امسال کار بابایی به تهران منتقل شد و هرچند از دو ماهی قبل حرفش بود که ممکنه بابایی کارش بیفته به تهران ولی بازهم جدی نبود و من به شوخی میگرفتم .ولی شوخی شوخی این قضیه جدی شد و بابایی از روز 6 فروردین دیگه محل کارش به تهران افتاد و ما هم تنها شدیم.حالا بابایی شنبه صبح میره و چهارشنبه شب برمیگرده .بابایی میگه بعد از یه مدتی میخوام شمارا هم ببرم ولی من اصلا تهرانو دوست ندارم .اونجا نه دوستی نه اشنایی ...تازه شهر شلوغ پلوغی مثل تهران با اون ترافیک و هوای الوده...هرچی فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که تهران با روحیه من سازگار نیست ...راستش نمیدونم شاید هم اشتباه فکر می کنم و بعدا خوشم بیاد.از طرف دیگه اگه بخوام اصفهان بمونم برای هر سه تا مون سخته .حسین مرتب بهانه بابایی را می گیره و هرشب منتظره تا بابا بیاد خونه برای خودم و همسرم هم سخته.... حالا ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد... چندروز پیش که برای تعویض گواهینامه باید توسط پزشک معاینه چشم میشدم وقتی دکتر علامتها را نشون داد متوجه شدم چشم چپم همه را قاتی پاتی میبینه و البته با دوچشم مشکل نداشتم و خوب میدیدم .فرداش رفتم چشم پزشکی و دکتر گفت چشمات استیگماته و بهتره عینک بزنی.حالا منم برخلاف میلم به جمع عینکی ها پیوستم و راستش خیلی سخته .انگار یه وزنه رو بینیم گذاشتن و عادت ندارم.حسین هم میگه مامان خیلی خوشگل شدی بذار منم بذارم به چشمام ...منم کلی توضیح دادم که نمیشه و ضرر داره و از این حرفا...و این اولین پست با عینک منه. روزهای بهاریتون شاد شاد .. ![]()
[ چهارشنبه 23 فروردين 1391 ] [ 11:24 ] [ مامان ]
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند [ پنجشنبه 17 فروردين 1391 ] [ 9:57 ] [ مامان ]
سال 91 بر شما مبارک [ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 23:31 ] [ مامان ]
سلام قند عسلم این روزهای اخر سال90 دارن تند تند میرن تا جای خودشون را به روزای بهاری سال جدید بدن.انگار پشت سرشون گذاشتن.همه جا شمارش معکوس تا اومدن سال جدید شروع شده.هرجا را نگاه میکنی یه جنب و جوش قشنگی می بینی .بوی بهار داره میاد .بوی شب بو ها ادمو مست می کنه.امشب که درو باز کردم تا برم تو پارکینگ توی راه پله ها بوی شب بو پیچیده بود .همه خرید می کنن.خونه تکونی می کنن و خلاصه همه خودشون را اماده رسیدن فصل نو میکنن.منم ماه اسفند و شور و شوقش برای عید را خیلی دوست دارم ولی راستش از خود عید خوشم نمیاد مخصوصا از اون دید و بازدیدهای مسخرش که باید روزی چند بار بریم مهمونی و اونم مهمونیهای تکراری و بی مزه .خیلی ها نظر منو دارن ولی خوب چه میشه کرد .اینم یه سنته.خوب بگذریم...
منم این روزا مشغول خونه تکونی بودم .3 هفته است که مشغولم و البته خودمو اذیت نکردم و خیلی اروم و سر حوصله .بابایی فقط تو پاک کردن شیشه ها و خونه تکونی اتاق حسین کمکم کرد و همونم خیلی خوبه .دستش درد نکنه.چون بنده خدا سرش خیلی شلوغه و بیشتر از این هم نمیرسه. چند روزی هم با خاله الهه به خرید اختصاص دادیم و برای حسین و نرگس لباس خریدیم . پنجشنبه تو مهد حسین جان جشن نوروز برگزار میشه .جمعه هم جشن عقد علی جونه (پسر داداشم). بهشون تبریک میگم و برای علی جون و پرستو جون ارزوی خوشبختی می کنم.
هفت سین مهد ارزو دارم نوروز ی که پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید. [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 9:50 ] [ مامان ]
چند روز قبل خونه مامان جون بودیم که دیدم حسین رفته کلاه باباجونو گذاشته سرشو و با عصای باباجون داره بازی میکنه .اخه پدرجون بعد از مریضی و بستری شدن در بیمارستان به خاطر سکته خفیفی که کردن کمی در دیدن مشکل پیدا کردن و برای همین با عصا راه میرن. منم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس از حسین گرفتم.
بقیه عکسها در ادامه مطلب..... ادامه مطلب [ يکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 22:14 ] [ مامان ]
|
|
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||