حسینحسین، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

پسر مهربون من...

حسین در برنامه شاپرک

سلام گل من چند روز پیش خاله الهه زنگ زده بود صدا و سیما که اگه بشه تو و نرگس را ببریم تو برنامه شاپرک شبکه 5 (اصفهان) .دیروز از صدا سیما زنگ زده بودن و گفته بودن که امروز ساعت 5 بعداز ظهر ببریمتون برای شرکت در برنامه.   دیروز بهت گفتم دوست داری بریم برنامه شاپرک ؟؟ جواب میدادی بله ... امروز هم میگفتی مامان من که نمیترسم برم...ولی احساس کردم یه کم ترس داری. امروز همش میپرسیدی ..مامان شما منو تو تلویزیون میبینی ؟؟؟؟ باخاله امروز شما دوتا فسقلی را بردیم صدا وسیما . قبل برنامه یه کم باهاتون تمرین کردن که بلند سلام کنین و محکم دست بزنید. قبل شروع برنامه ... چند تا توصیه هم کرده بودن که دخترا با روسری ب...
4 مرداد 1390

خدای من

    ان گاه  که روزها برایم تیره و ظلمانی می گردد ان گاه که شب ها برایم بس سخت و ناگوار می گردد ان گاه که مشکلات ..نفس هایم را به شماره می اندازند ان گاه که هستی برایم طعمی جز درد و داغ و دریغ ندارد ... ان گاه که بی کسی بالش تلخ هر روز و شبم می گردد... تنها یک چیز ... یک حضور همه هستی ام را سرشار از شعف می کند... تنها تویی ...تو! ای خدای خوبم! ای کس بی کسان! وه که چه شوق شکرینی ست خود را در اغوش تو یافتن ان گاه است که ... لحظه هایم پر از ترانه شب هایم پر از ستاره و روزهایم پر از بهانه می گردد بهانه بودن با تو ای ...
31 تير 1390

سفرنامه

سلام پسر من چند تا از همکارای بابا پیشنهاد یک سفر دو روزه را داده بودند و بالاخره تصمیم گرفتیم چهارشنبه حرکت کنیم و تا جمعه هم بر گردیم. سفر قرار بود به سمت لردگان از شهرستانهای استان چهار محال و بختیاری که از استانهای همجوار استان اصفهان بود باشد و قرار بود به منطقه دره اتشگاه یا همان ابشار اتشگاه برویم. چهارشنبه ساعت 11 شب همه گروه که 20 نفر بودیم سوار اتوبوس شدیم و به سمت مقصد راه افتادیم.مسیر سفر از یه جاهایی مسیر سراشیبی بود و به خاطر اینکه لاستیکهای ماشین داغ نکنه و به گرما هم نخوریم در شب حرکت کردیم که البته باعث شد یک سری از زیباییهای مسیر را هم نبینیم. دم دمای صبح بود که کم کم به مقصد نزدیک میشدیم .هرچی بیش...
27 تير 1390

دو روزی که گذشت...

  سلام عزیزدلم دوروز بود فاطمه دختر عمه زهره مهمونمون بود و من نتونستم بیام به تو و دوستام سر بزنم.تو هم عاشق اینی که یکی بیاد مهمون ما بشه و تو باش حسابی بازی کنی.فاطمه هم که خیلی تورو دوست داره حسابی باهات بازی کرد. امروز عصر که میخواست بره بهش میگفتی فاطمه نرو خونتون .بازم بمون .فاطمه هم میگفت نه دیگه باید برم. امروز بعد از ظهر خونه عروس خاله بابایی مولودی بود و من وتو و فاطمه رفتیم اونجا . خیلی خوش گذشت.بعد از مولودی دیگه فاطمه رفت و تو خیلی ناراحت شدی. مربی کلاست خاله نیلوفر هم دیروز که رفتم تا از کلاس بیارمت گفت که ازت خیلی راضیه ... افرین عزیز مامان .چند تا برچسب قشنگ صد افرین هم برات تو ...
20 تير 1390

حسین میره کلاس +تعجب حسین

سلام پسر گل من     امروز تولد امام حسین (ع) امام سوم شیعیان بود .همون امامی که ما با افتخار اسم شما را از روی اسم ایشان انتخاب کردیم و چقدر خوشحالیم از این انتخاب .عیدت مبارک عزیز مامان          حسین عزیزم تابستان امسال برای اینکه هم تا اندازه ای اوقات فراغتت پر بشه و هم چیزی یاد گرفته باشی ...اسمتو نوشتم کلاس ...یه روز در میون تو یه مهد کودک میری کلاس . اسم کلاسش غنچه های نوره ...هم نقاشیه ...هم قران هم شعر ...تا حالا 3 جلسه رفتی و خیلی خوشت اومده. دختر خالت نرگس هم میاد ...البته نرگس دو روز اول با کمی ترس و گریه اومد ولی تو را که بردم اصلا پشت سرت را هم ...
14 تير 1390

حکایت هزینه عشق

  شبی پسرک کوچک نزد مادرش رفت که در اشپزخانه شام درست می کرد و کاغذی را به او داد.مادرش دستش را با دستمال خشک کرد و کاغذ را به شرح زیر خواند: * بابت تمیز کردن اتاقم                   4000 ریال *بابت تمیز کردن اشپزخانه              3000 ریال *بابت خرید کردن برای شما           4000 ریال *بابت بردن سطل زباله            &nbs...
11 تير 1390