حسینحسین، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

پسر مهربون من...

شعر بهار

سلام عزیز مامان             یه شعر در مورد بهار یاد گرفتی عزیزم .هی راه میری میخونی.قربونت برم شعرش اینه: بهارمو بهارم شادی با خود میارم                        شکوفه های سفید     گلهای تازه دارم سه ماه دارم همیشه      فروردین اولیشه اردیبهشت و خرداد        ماههای آخریشه البته تلفظ فروردین و اردیبهشت یه کم برات سخته و میگی فلولدین و ادیبهشت.   &...
9 فروردين 1390

کودک از نگاه یک اندیشمند

نه ماه دو تایی بودیم و یکی شمرده می شدیم عزیز من! خو شحال بودم که نصف جامو بهت داده بودم یک جای مجانی با تمام امکانات تو هم مستاجر خوبی بودی!ساکت و ارام بعضی وقت ها از سر دوستی تلنگری به دیوار میزدی اره من می شنیدم داشتی بزرگ میشدی بار و بندیل سفر می بستی آخ که چقدر دلم برای آن لحظه شیرین بی تاب بود آن لحظه که تو بیایی و ...                                             &nb...
7 فروردين 1390

عید سال 90

سلام پسرم  امروز بعد از چند روز که به وبلاگم به دلیل ترافیک عید دیدنی سر نزده بودم سر زدم.کلی دلم تنگ شده بود برا دوست جونام.حالا میخوام برات تعریف کنم از این چند روز. شب سال تحویل خونه عمو محمد علی (عموی خودم)که دو سالیه که رفته پیش خدا و زن عمو زهرا دعوت داشتیم.هرچی بگم که عمو جون چقدر خوب بود کم گفتم. بعد خوردن شام و بعد از اینکه کلی شما با بچه ها بازی کردین ساعت ۱۲ دیگه خدا حافظی کردیم و به طرف خونه راه افتادیم که تو راه مامان جون (مامان بابا) زنگ زد که بیاین خونه عمو مهدی تا دور هم باشیم. خلاصه یک ساعتی هم رفتیم اونجا و چون شما خیلی خسته بودی و از اونجایی که فقط تو تخت خودت خوابت می بره یک ساعت بعد ...
5 فروردين 1390

کارت تبریک سال 90 با عکس حسین

سلام این اخرین پست من تو سال ۱۳۸۹ است. این کارت تبریک را به همه دوستای عزیزم در نی نی وبلاگ تقدیم می کنم. سال خوبی همراه با لحظه های شاد برای همتون ارزومندم. ...
28 اسفند 1389

ماهی عید

  سلام پسر مامان امروز جمعه بود و بابایی تو خونه .دیروز بابایی قول داده بود که بریم برات ماهی بگیریم اخه چند روز بود که ما رو کچل کرده بودی که من ماهی میخوام .منم که میدونستم این ماهی قرمزا زود می میرند برات نگرفته بودم . خلاصه  امروز صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه بابایی طبق قولی که داده بود به شما گفت میخوایم بریم ماهی بگیریم و شما هم دیگه دل تو دلت نبود. من و بابا و شما لباس پوشیدیم و سوار ماشین شدیم و راه اقتادیم.انگار نه انگار که جمعه بود و تعطیل . همه مغازه ها باز بودند و خیابونها شلوغ و ترافیک هم وحشتناک. مامانی من قبل عیدو خیلی دوست دارم.از این همه جنب و جوش خیلی خوشم میاد. مردم هم...
27 اسفند 1389

افرینش کودک (قسمت سوم)

افرینش کودک(قسمت سوم) خداوند به فرشتگانش گفت:      ((میخواهم نامی برای زن بگذارم)) سپس کمی مکث کرد و گفت: اول نامش ((م))است      انجا که ((مهربانی)) متولد میشود. دوم نامش ((الف))     انجا که ((ایمان)) اغاز میشود. سوم نامش ((د))                                 انجا که ((درد)) همراهش میشود. چهارم نامش ((ر))    انجا که ((رنج)) شا گردش می شود...
25 اسفند 1389

افرینش کودک(قسمت دوم)

افرینش کودک(قسمت دوم) روزهای زن در هجران مرد به سختی میگذشت و شب هایش بی همهمه و هیاهو به پگاه می رسید. تا اینکه یک روز زن مثل همیشه به تنهایی در مزرعه به گردش پرداخت نگاهش به لانه کبوتران افتاد. کبوتر ماده ای را دید که دانه های یافته را از نهان چینه دان خویش با عشقی ژرف در دهان جوجه هایش می نهاد و کبوتر نر که از ساقه های گندم  اشیان را استوار میساخت. زن با حیرت به جوجه ها نگاه کرد و با خود اندیشید خدایا این چیست؟ چقدر زیباست! پنداری همان کبوتر است اما اندکی کوچکتر! خدایا چقدر خواستنی است! چه خوب بود اگر ما هم چنین موجودی داشتیم! یک انسان کامل اما کوچک! با دستان...
22 اسفند 1389