عید سال 90
امروز بعد از چند روز که به وبلاگم به دلیل ترافیک عید دیدنی
سر نزده بودم سر زدم.کلی دلم
تنگ شده بود برا دوست جونام.حالا میخوام برات تعریف کنم از این چند روز.
شب سال تحویل خونه عمو محمد علی (عموی خودم)که دو سالیه که رفته پیش خدا و
زن عمو زهرا دعوت داشتیم.هرچی بگم که عمو جون چقدر خوب بود کم گفتم.
بعد خوردن شام و بعد از اینکه کلی شما با بچه ها بازی کردین ساعت ۱۲ دیگه خدا حافظی
کردیم و به طرف خونه راه افتادیم که تو راه مامان جون (مامان بابا) زنگ زد که بیاین خونه
عمو مهدی تا دور هم باشیم. خلاصه یک ساعتی هم رفتیم اونجا و چون شما خیلی خسته
بودی و از اونجایی که فقط تو تخت خودت خوابت می بره یک ساعت بعد برگشتیم خونه
و شما خوابیدین و من و بابایی هم نشستیم و کمی با هم صحبت کردیم کمی قران
خوندیم و منتظر شدیم تا سال تحویل بشه.
لحظه سال تحویل لحظه خیلی قشنگیه
.همیشه من احساس غم و شادی را با هم دارم
غم به خاطر اینکه یکسال دیگه رفت یکسال دیگه از عمرمون و یاد اونایی که پارسال با ما بودن
و حالا نیستن.
و شادی به خاطر اومدن یه سال جدید و داشتن فرصتهای جدید.
خلاصه بعد از کلی انتظار سال تحویل شد البته شما در خواب ناز بودین
و نشد همون موقع
شما را بوس کنیم ![]()
و بگیم عیدتون مبارک و عیدیتون را هم بدیم.
ساعت ۵ من و بابایی هم خوابیدیم .صبح هم با کلی زحمت از خواب بیدار شدیم و رفتیم
خونه مامان جون(مامان خودم) . کلی هم عیدی گرفتی از مامان جون و بابا جون و خاله الهه
و دایی محسن و خاله مهناز .
بعد از ظهر هم رفتیم سر مزار بابا جون محمد (بابای بابا) و خاله زهره(خاله خودم).الهی بمیرم
براش که پارسال عید پیش ما بود ولی نمیدونستیم تا یکماه بعدش از پیش ما میره .بغض گلوم
را فشار میده به زور خودم را نگه میدارم تا گریه نکنم.اخه خاله جونم پارسال سالم سالم بود.
خوب نمیخواستم این چیزها را بنویسم ولی پیش اومد.بگذریم.
سه شنبه هم خونه مامان بابایی بودیم .فقط ما بودیم و عمو مهدی .اخه عمه فرشته رفته
شمال .بقیش را دیگه نمینویسم چون یه تومار میشه
.


عید سال 90 


