حسینحسین، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

پسر مهربون من...

خاطرات یک نوزاد از زبان خودش

1390/1/11 17:38
نویسنده : مامان
2,511 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام !تعجب نکنید!niniweblog.com

من هنوز به دنیا نیامده ام ولی همانطور که می دانید بعد از چهار ماهگی در شکم مامانم

چون صاحب روح می شوم  می توانم ببینم و بشنوم.

یک جای ساکت و ارام بود .فقط صدای قلب لطیف مادرم را می شنیدم .و گاهی پدرم که

سرش را به شکم مادرم می چسباند تا صدای قلب مرا بشنود.

بیچاره مادرم! نمیدونم چطوری سنگینی منو تحمل می کرد؟

niniweblog.com

بالاخره روز موعود رسید...      

من با دیدن این همه ادم های سفید پوش که فقط چشماشون پیدا بود ترسیده بودم

niniweblog.com

و فوری

زدم زیر گریه!

niniweblog.com

نمی دونم چرا دکتر به باسن من چند ضربه زد؟شاید می خواست بگه دوران راحتی من دیگه

تموم شده!

مادرمو دیدم بیهوش بود! یه خانم سفید پوش مرا به اتاقی برد و اولین طعم حمام را چشیدم!

بعد مرا به اتاقی برد که پر از بچه هایی به اندازه من بود!

بعضی ها ساکت بودند و بعضی ها گریه می کردند!

حق داشتند! البته اونایی که گریه می کردند! چون منم زدم زیر گریه! مامانم را میخواستم!

اخه اون اولین رفیق من در جهان بود که نه ماه از زمان دوستی ما می گذشت!

بالاخره منو بردن پیش مامانم!

اخ جون مامانم!

حیوونکی بی حال بود ولی وقتی منو دید پنداری دنیا رو بهش دادن .چشماش برق زد و لبخندی

بی دریغ تمام صورتشو پر کرد.

اخیش چه کیفی داشت پیش مامان بودن!

یک عده هم دور مامان بودن.من نشناختمشون! فقط یه کمی بابا رو شناختم!

مامان فوری منو بغل کرد و شیر داد

niniweblog.com

خیلی کیف داشت ! همون صدای همیشگی دوست داشتنی ام صدای قلب مادرم!

چند روز بعد...

منو تو یه لباسی پیچیدند و توی یه قفس رنگی گذاشتند

niniweblog.com

بابامو شناختم

با یه وسواس خاصی منو بغل کرده بود رنگ بابام پریده بود .

تعجب کردم!

مگه بابام منو به دنیا اورده؟

بعد دوست بابام پرسید :پول بیمارستان چقدر شد؟

بابام با دلخوری گفت :ولش کن پرداخت کردم.

دوست بابام گفت : اگه پول خواستی رو من حساب کن.

بابام گفت : باشه !فعلا زودتر بریم! و ادامه داد :چون تو این چند روزه اصلا نخوابیدم .حالا خدارو

شکر که بچه سالمه!

تازه فهمیدم که چرا بابام رنگش پریده!

دلم براش سوخت !من فکر میکردم فقط مامانی حیلی رنج کشیده!

اولین طعم اشتباه عمرم را چشیدم! 

بقیه در ادامه مطلب      

سلام !تعجب نکنید!niniweblog.com

من هنوز به دنیا نیامده ام ولی همانطور که می دانید بعد از چهار ماهگی در شکم مامانم

چون صاحب روح می شوم  می توانم ببینم و بشنوم.

یک جای ساکت و ارام بود .فقط صدای قلب لطیف مادرم را می شنیدم.و گاهی پدرم که

سرش را به شکم مادرم می چسباند تا صدای قلب مرا بشنود.

بیچاره مادرم! نمیدونم چطوری سنگینی منو تحمل می کرد؟

بالاخره روز موعود رسید...      

من با دیدن این همه ادم های سفید پوش که فقط چشماشون پیدا بود ترسیده بودم و فوری

زدم زیر گریه!

نمی دونم چرا دکتر به باسن من چند ضربه زد؟شاید می خواست بگه دوران راحتی من دیگه

تموم شده!

مادرمو دیدم بیهوش بود! یه خانم سفید پوش مرا به اتاقی برد و اولین طعم حمام را چشیدم!

بعد مرا به اتاقی برد که پر از بچه هایی به اندازه من بود!

بعضی ها ساکت بودند و بعضی ها گریه می کردند!

حق داشتند! البته اونایی که گریه می کردند! چون منم زدم زیر گریه! مامانم را میخواستم!

اخه اون اولین رفیق من در جهان بود که نه ماه از زمان دوستی ما می گذشت!

بالاخره منو بردن پیش مامانم!

اخ جون مامانم!

حیوونکی بی حال بود ولی وقتی منو دید پنداری دنیا رو بهش دادن .چشماش برق زد و لبخندی

بی دریغ تمام صورتشو پر کرد.

اخیش چه کیفی داشت پیش مامان بودن!

یک عده هم دور مامان بودن.من نشناختمشون! فقط یه کمی بابا رو شناختم!

مامان فوری منو بغل کرد و شیر داد

niniweblog.com

خیلی کیف داشت ! همون صدای همیشگی دوست داشتنی ام صدای قلب مادرم!

چند روز بعد...

منو تو یه لباسی پیچیدند و توی یه قفس رنگی گذاشتند

بابامو شناختم

با یه وسواس خاصی منو بغل کرده بود رنگ بابام پریده بود .

تعجب کردم!

مگه بابام منو به دنیا اورده؟

بعد دوست بابام پرسید :پول بیمارستان چقدر شد؟

بابام با دلخوری گفت :ولش کن پرداخت کردم.

دوست بابام گفت : اگه پول خواستی رو من حساب کن.

بابام گفت : باشه !فعلا زودتر بریم! و ادامه داد :چون تو این چند روزه اصلا نخوابیدم .حالا خدارو

شکر که بچه سالمه!

تازه فهمیدم که چرا بابام رنگش پریده!

دلم براش سوخت !من فکر میکردم فقط مامانی حیلی رنج کشیده!

اولین طعم اشتباه عمرم را چشیدم!

چه صداهای وحشتناکی!

صدای بوق ماشین سوت پلیس  ...

عجب جایی اومدم!

آخیش به خونه رسیدیم!

بابام منو از قفس در اورد و روی تخت خوابوند.

niniweblog.com

یه خانمی به بابام می گفت :پسرم یواش !یواش!

نمی دونم اون خانم مسن کی بود ولی معلوم بود که منو خیلی دوست داره.

یک روز بعد...

خونه خیلی شلوغ بود

صدای تلویزیون و دود سیگار و همهمه مهمونا کلافم کرده بود

من در کنار مامانم خوابیده بودم

یه مرتبه یه اقایی با یه کله کچل و سبیل هایی اویزون و پرپشت  صورتشو نزدیک صورت

من اورد.

niniweblog.com

وای خدایا!

بوی سیگار دهنش با بوی فسنجون و پرتقال قاطی شده بود.

خدایا! داشت حالم به هم میخورد!

من ترسیده بودم ! خدا خدا می کردم نزدیک نیاد ولی نشد!

امد جلو و صورتشو با همون سیبیل هایی که مثل سیم خاردار بود چسبوند به صورتم!

هم وحشت کردم ! هم دردم اومد!

اون اقا کچله فکر می کرد که من نمی فهمم

دوست داشتم بهش بگم

یکمی تو اینه نگاه کن و ببین از فاصله نزدیک چقدر بودار و ترسناکی!

با صدای بم ترسناکی گفت:گوگولی چه بچه نازیه!

بعد با همون چشای قلمبش نگاهی به من کرد و گفت :

چطوری عمو جون ؟ عین باباشه!

در همون لحظه برای فرار از او زدم زیر گریه...

niniweblog.com

مادرم چند دقیقه منو بغل کرد و دوباره سر جام گذاشت.

این دفعه یه خانومی اومد جلو ...

اینم بوی بد دهنشو با بوی بدتر ادامس داشت از بین می برد

خیلی ترسیدم!

عین سرخ پوستا بود صورتش پر از رنگهای مختلف بود فکر می کرد خیلی حوشگله.

اونم صورتشو نزدیک من اورد و از بوی مواد مختلفی که به صورتش زده بود دلم به هم خورد!

انگشتشو که یه نیزه سرش بود که بعدا فهمیدم ناخنش است روی گونه ام کشید و با صدای

ریز گفت :چقدر نازه !نه بابا این بچه عین مامانشه!

این دفعه یه بچه اومد به طرفم فکر کنم دو ساله بود انگشتشو تو گو شم کرد!

یکی گفت : بچه را بگیر!

مامانش گفت:چیزی نیست داره بازی می کنه!

برای فرار از دست اون هم  زدم زیر گریه...

niniweblog.com

بوی دود سیگار و صدای تلویزیون و خنده های وحشتناک و بوی لوازم ارایش سبب شد!

که اون شب تا صبح نخوابیدم...

این مردم نمی دونن که نوزادان همه چیز را می فهمن و می بینن ولی نمی تونن بیان کنن.

عجب مردم بی فکری...

niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (9)

مامان فرشته
11 فروردین 90 18:12
سلام عزیزم
خیلی قشنگ بود ممنون دستت درد نکنه


خواهش می کنم عزیزم.
مامان فرشته
11 فروردین 90 18:26
وای خدا به دور مادر استراحت چیه ؟
مگه فلان آسمون باز شده فقط من باردارم نه بابا استراحت می خوام چیکار مگه اینهمه آدم نزاییدن
اینا حرف های امسال مهمونای ماست البته بعضی هاشون


عزیزم بی خیال این حرفای چرند. تو هم نشین نگاه کن جوابشونو بده.
الی
13 فروردین 90 12:23
چه بانمک نوشتی حالا راستشو بگو نکنه بوگندوها خواهرشوهر و شوهرش بودند؟؟؟؟؟


چی بگم والا...
مامان زهرا نازنازی
13 فروردین 90 16:06
خیلی با مزه و جالب بود ممنون
سارا
13 فروردین 90 17:57
خیلی قشنگ بود عزیزم خیلی دوستش داشتم
مامان بردیا
14 فروردین 90 11:48
واي كه چقدر قشنگ بود
منو برد توي يك حال و هواي ديگه
دستت درد نكنه


خواهش می کنم عزیزم
محمد گیان
14 فروردین 90 13:17
سلام به خاله و دوست خوبم حسین جان تعطیلات خوش گذشت انشالله که همیشه خوش باشید دلم براتون تنگ شده بود


سلام گلم
ما هم همینطور
بوسسسس
مامان شیدا
14 فروردین 90 15:19
سلام صدیق جونم مطلبت خیلی دلنشین بود ممنون
بوسسسسسس


سلام عزیزم
خواهش می کنم.
نازنین نرگس نفس مامان
31 اردیبهشت 90 20:21
واقعا زیبا بود زیبا وجالب